مهربان روزهاي تنهائيم .
باز در سكوت شب ..
تنهايي من فراوان گشته ..
و من .
تنها تر از هميشه اين
اين گذر سخت زمانه را ..
چه مي شود كرد ....
و من در تنگاي تنهاي اين روزگار ...
ميگذارانم تنهايي خويش را ..
و........
سايه شوم تنهايي بر سرم .
حكم فرما ...
و تنها نظارگر ...
اين قاتل خاموش ..
نميدانم تا به كي دوام خواهم آورد .
اميد دارم زياد نباشد ........
خسته تر از آني هستم .
كه در سيمايم مشاهد ميكنيد ..
شكسته در درون ...
خالي از هيچ و هيچ....
گاهي ميخندم از روي عادت ..
و خنده بر لبانم خشك ..
تا نكند ديگراني نگران شوند .
براي خود زندگي نكرده ام .
برايم بريدن و دوختن ..
باندازه قبرم...
و من بيصدا بر تن كردم ...همين ...
كاشكي كيسه اي هم ميدو ختند.
براي غصه هايم ...
يا كه مشكي...
براي اشكاهايم ..
راستي لبخند هايم را ديده اي .
چقدر سرد و بي ورح هستن..
همه از روي اجبار است ..
همه آه بودن و سوز درونم .
و من همچنان در اين اتش ميسوزم..
تا كه ديگران ..
درد گراني در دل داشت ..
خدايا خسته ام ....
خسته ...
به پهناي عظمتت ...