ديار خاموش

نه من مي مانم 

نه تو .....

نه مردم اين ابادي ..

در دياري كه سكوت ...

لبهايم را دوخته است 

وخنده رخت بر بسته ..

چرا ....!!

غصه نگيرد نفسم را .

من ندارم لبخندي بر لب .

تو نيز هم .....

خنده ام سپري است ..

براي پنهان كردن دردهاي 

بيكرانم ....

تو ...

تعبير به شادي نكن 

من و تو سوخته هاي اين ..

ديار خاموشيم ...

خيال

دلتنگي

دلتنگی هایم نه شنيدني است .....

نه خواندني ....
بايد عاشق باشي ....
تا برايت ديد ني باشد .....
لمس كردني هم نيست ........

تو كه دلتنگي هايم را نديده اي ....
هميشه زير نقاب سكوت پنهان كرده ام آنها را ......
برا همين هميشه دلتنگ هستم ..

قدم بزن

حرف های مردم باد هوا هستند .
در مقابل دل عاشق من ..
تو به راهت ادامه بده
شاپرک ........
این دل شکسته ...
دیر سالی است که میشکند .
دگر بند نمیخواد ..
فقط در میان خیالهای ....
شبانه ام کمی بیشتر .....
قدم بزن ..........

سكوت شب

مهربان روزهاي تنهائيم .

باز در سكوت شب ..

تنهايي من فراوان گشته ..

و من .

تنها تر از هميشه اين 

اين گذر سخت زمانه را ..

چه مي شود كرد ....

و من در تنگاي تنهاي اين روزگار ...

ميگذارانم تنهايي خويش را ..

و........

سايه شوم تنهايي بر سرم .

حكم فرما ...

و تنها نظارگر ...

اين قاتل خاموش ..

نميدانم تا به كي دوام خواهم آورد .

اميد دارم زياد نباشد ........

خسته تر از آني هستم .

كه در سيمايم مشاهد ميكنيد ..

شكسته در درون ...

خالي از هيچ و هيچ....

گاهي ميخندم از روي عادت ..

و خنده بر لبانم خشك ..

تا نكند ديگراني نگران شوند .

براي خود زندگي نكرده ام .

برايم بريدن و دوختن ..

باندازه قبرم...

و من بيصدا بر تن كردم ...همين ...

كاشكي كيسه اي هم ميدو ختند.

براي غصه هايم ...

يا كه مشكي...

براي اشكاهايم ..

راستي لبخند هايم  را ديده اي .

چقدر سرد و بي ورح هستن..

همه از روي اجبار است ..

همه آه بودن و سوز درونم .

و من همچنان در اين اتش ميسوزم..

تا كه ديگران ..

درد گراني در دل داشت ..

خدايا خسته ام ....

خسته ...

به پهناي عظمتت ...

 

 

مات تو

چو مات توام ؟

دگر چه دارم كه ببازم .

من و تو...

در افكار يگديگريم ..

و دريايي از دوري 

و .....

جدائي...

تا كه روزي .....

مرا باز جوئي ...

كتابي به نام تو

در هواي غبار آلوده ...

بي تو بودن ..

گوشه دنجي دارد .

احساسم ........

جاري مي شود مدام ..

اشكهايم .......

از هر چي كه هست ..

چونان  كتابي ناخوانده .

تو سر فصل تازه اي ......

مي خوانمت تمام شب  ور روزهايم را ...

و چه سخت است ..

دوره كردن خاطراتي كه ..

تو در آن نيستي ....

و من ....

در هياهوي افكارم گم شده ام ..

در روزنه اين تاريكي .....

نام تو نام كتابم مي شود ..

كتابي به نا تو ........

آئينه اتاقم

نگاهم فرو رفت .

در ائينه اتاقم ...

چونان بغضي فرو رفته .

در دل.........

در ساحل دلم .

در حاشيه آئينه...

دستانم كور مال كور مال .

بوي ترا ميطلبد ..

من بودم و جزيزه اي متروك ...

و .....

پرندگاني كه ....

جزيزه را فراموش كرده بودن.

گاهي بايد خورد

هميشه كه نبايد زد 

گاهي هم بايد خورد ...

حرفهاي را ...

دردها را ..

و 

بعض ها را ....

عجب از تحمل ادمها ....

نميدانم چرا

هواي دلم ابريست  ، نميدانم چرا 

دلم اسير تنهائيست ، نميدانم چرا

تو بيا بار دگر مرا باور كن

دلم عجب شيداي  است ، نميدانم چرا

در سايه زلفت ،  عجب ارامشي بود

تو كه رفتي ، دلم باراني ست ، نميدانم چرا